لعنت بر اعدام
امروز صبح خبری را خواندم که در عین کوتاهی دردناک بود بهنود شجاعی اعدام شد. من هرگز این جوان 21 ساله را ندیده بودم اما مطالب مربوط به او را پیگیری می کردم او در سن 16 سالگی به همراه دوستش احسان برای آشتی دادن دو نفر از دوستانشان رفته بودند اما به ناگاه میان دوستان درگیری به وجود می آید و بهنود وقتی به خود می آید که چاقوی در دستش خونی است و احسان به زمین افتاده است............ از سال 84 تا امروز صبح بهنود بارها و بارها پای چوبه دار رفت، بارها و بارها فعالان حقوق بشر و هنرمندان به دیدن خانواده مقتول رفتند اما متاسفانه اولیای دم جز به قصاص راضی نشدند....
نمی دانم شاید نباید ایرادی به خانواده مقول بگیریم اما بارها با خودم فکر می کنم آیا ما انسانها می توانیم جان همدیگر را بگیریم؟ آیا هیچ جرمی آن قدر بزرگ است که جان جوانی را بگیریم در حالی که در زمان وقوع جرم سنش کم بوده و با قصد و نیت قبلی هم اقدام به قتل نکرده است؟ آیا وقت آن نرسیده که در قوانینمان بازنگری صورت گیرد و با ایجاد روشهای تنبیه ای جایگزین این روشهای تنبیه ای قرون وسطایی از بین بروند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم ازکجا و چه جوری اسمت حک شد رو شیشه دلم تو روزهایی که نمی تونستم به کسی اعتماد کنم و تو اوج تنهایی بودم اومدی مرد قصه های من و مرد زندگیم شدی اومدی و کلمات اعتماد و محبت و گذشت را برایم هجی کردی و من دست در دستانت گذاشتم و زندگی جدیدی را آغاز کردم زندگی ای که فقط با بودن تو معنا می یابد در چاردیواری خانه کوچکمان و کودکانی خیالیمان که عکسشان را به در و دیوار زده ایم
چند روز دیگر اولین سالگرد ازدواجمان است برنامه های زیادی در ذهنم داشتم اما این روزها دل و دماغ هیچ کاری برایم نمانده فقط میخواهم بدانی که در تمام این روزها از بودن کنارت خوشحال و خوشبخت بوده ام .....................
موج سبز
این روزها همه جا صحبت از انتخابات است انگار همه می ترسند و منتظرند اوایل احساس می کردم این احساس تنها در من و نزدیکانم هست اما هر چه جلوتر می رویم در چهره و کلام افراد می بینم و احساس می کنم.
امروز در روزنامه بحث سر این بود که هر کس هر کاری می تواند باید انجام دهد در همین گیر و دار به اشپزخانه رفتم تا چای بریزم خدماتی روزنامه مرد میانسالی است که به سختی روزگار می گذراند از او پرسیدم ... شما به کی رای میدی؟ به چشمانم نگاه کرد و گفت موسوی یغضم گرفت گفتم: چرا؟ گفت: خیلی گرونیه می خوام اینا برن............. با خودم فکر می کردم ای کاش روستاییها هم مثل ابدارچی ما فکر کنند.
ماشینمان را عکس چسبانده ایم با پارچه ای سبز سرنشینان ماشینهایی که شبیه ما هستند برایمان دست تکان می دهند و گاهی خداقوتی می گویند پشت چراغ قرمز ایستاده ایم دختر دستفروشی نزدیک می شود مقداری دستمال و ادامس را برای فروش در دستان پینه بسته اش گرفته بعید می دانم سنش به 9 سال رسیده باشد چهره زیبایی دارد و نگاهی نافذ، کالایش را نشان می دهد قبل از اینکه بگوید می خری می گوید «به کی رای می دی» -عکسها رو نمی بینی
می خندد -موسوی
- اره
-چه طور مگه
دستش را بالا می اورد و من مچ بند سبزش را می بینم
-اخه تو که سنت سن رای دادن نیست
-خوب شما که سنت می خوره من اینجا جلوی هر ماشینی که می رم میگم به موسوی رای بدن
یه دستمال ازش می خرم و میگم نگران نیستی نتونی جنساتو بفروشی می گه نه خیلی ها مثل شما وقتی حرف می زنم ازم می خرن چراغ سبز شد و گریه امانمان نداد.........
ای کاش زودتر تمام شود این روزهای دلهره و اضطراب

دلهره عجیبی دارم شبها خوابهایی در حد کابوس می بینم و نصفه شب خیس عرق و تبدار از خواب برمی خیزم دیگر تا صبح هر کاری می کنم خوابم نمی برد و فکر و خیالهای گوناگون دیوانه ام می کند شاید باور نکنید اما می ترسم از تکرار دوباره این چهار سال لعنتی می ترسم مدام با خودم فکر می کنم کسی که امسال رئیس جمهور شود یعنی تا سال 92 رئیس جمهور خواهد ماند یعنی چهار سال دیگر بدبختی چهار سال دیگر یکه تازی کوته اندیشان بی سواد یعنی چهار سال دیگر درجا زدن یعنی چهار سال دیگر برای لقمه نان کار کردن و دم نزدن یعنی.... تصور نمی کنم در هیچ کجای دنیا به اندازه ایران انتخابات در زندگی مردم تاثیر داشته باشد اینجا در این قسمت کره خاکی انتخابات انگار با گوشت و خون همه ما عجین شده نمی توانیم چشمانمان را ببندیم و بگذریم باید رای بدهیم برای جلوگیری از تکرار تاریخ باید رای بدهیم باید رای بدهیم تا شاید مجبور به مهاجرت نباشیم باید رای بدهیم دیگر مهم نیست که زنیم و بسیاری از حقوقمان را ندیده گرفته اند مهم نیست که مردیم و زیر فشار تورم استخوانهایمان خرد شده اند مهم نیست هیچ چیز مهم نیست فقط برای داشتن حداقلها باید رای بدهیم برای داشتن حداقلها .......
ای کاش می شد کودک بود و به همین راحتی چشم گذاشت....
من از جمله ادمهایی هستم که از دیدن دنیای بچه های کوچک اطرافم لذت می برم چون احساس می کنم غرق در بی خیالی و شادی اند شاید هم به این خاطر که دوران کودکی نسل من دوران خوبی نبود. دوران کودکیم در جنگ بود پدر مثل اکثر پدرهای ان روزها هیچ وقت خانه نبود و ما در یکی از شهرهای جنوبی زندگی می کردیم صدای اژیر قرمز رویای خوابهای زیبایم را به هم می زد و تنها چیزی که به خاطر می اورم ترس و گریه بود و مادر که مرا در اغوش گرفته و می دوید.....روزهای ترس و دلهره و جنگ نگذاشت که ما کودکی کنیم ان روزها همه نگران بودند و به تنها چیزی که فکر نمی کردند بچه ها بودند شاید به همین خاطر بود که نسل ما زود بزرگ شد یعنی مجبور بودیم که بزرگ شویم و برای همین است که من از جنگ متنفرم .......
چند روز گذشته مستندی از کانال بی بی سی دیدم در مورد کودکان که مقایسه وضعیت کودکان در سیرالئون و سوئد بود البته این دو کشور اصلا با هم قابل مقایسه نبودند. سوئد از نظر رسیدگی به کودکان بهشت اروپا شناخته شده است و در سیرالئون بچه ها از گرسنگی و یا کوچکترین سرماخوردگی می میرند....
اقتدار و آشپزی
این روزها انگار تبدیل شده ام به سلطان واقعی آشپزخانه، با خودم محتویات خانه ام را مرور می کنم هر روز کتاب آشپزیم را ورق می زنم و در سایتهای مختلف طریقه پختن غذاهای مختلف را سرچ می کنم و هر روز دنبال چیزهای جدیدی می گردم چون من از تکرار متنفرم ... اما از ترکیبهای مختلف و شاهکاری که در نهایت خالقش هستم لذت می برم لذت خوب خلق یک اثر که تا چند دقیقه بعد اثری از اون نخواهد بود!!! لذت طعم خوش استقلال این که دیگر مجبور نیستم غذایی را که دیگران برایم درست کرده اند را حتی اگر دوست ندارم بخورم و بقیه تحمل انتقادم را نداشته باشند این منم که خلق می کنم اما به نظرم این خالق بودن به ادم اقتدار و غرور عجیبی میدهد چون تحمل کوچکترین انتقادی رو هم ندارم دوست ندارم کسی ایراد بگیرد و بگوید «اینش کمه اونش زیاده» هر چی جلوتر می روم احساس می کنم اشپزی لذت بخشه! حالا می فهمم که چرا مادرم اصلا از اینکه در مورد غذاش ایراد بگیریم خوشش نمی اومد.....

چند روز قبل تولد وبلاگم بود اصلا باورم نمی شه که ۴ سال از روزی که اینجا نوشتم گذشته باشه آرشیوم رو مرور کردم دلم گرفت برای اون روزها حتما شما هم مثل من پشت هر نوشته تون احساستون را قایم کردید یادآوری احساس اون روزها برام هم دردآور بود و هم لذت بخش.......
بهار برفی

من عاشق برفم تو روزهای زمستونی اصلا روزهای برفی رو از روزهای بارونی بیشتر دوست دارم امروز از در خونه که اومدم بیرون و دیدم داره برف می اد سعی کردم لبخند بزنم به دونه های درشت برف، اما نمی دونم چرا خودم احساس کردم لبخندم مصنوعی بود انگار دونه های برف به دلم ننشست! اصلا می دونی چیه من عاشق برفم اما نه تو روزهای بهاری که همه جا تازه شکوفه زوده اینطوری احساس می کنم برف داره بدجنسی می کنه چون عمر شکوفه خود به خود کوتاه هست و برف با بدجنسی داره عمرشو کوتاه تر می کنه از این گذشته می ترسم از این که دیگه نتونم تو بهار شکوفه ها رو ببینم و دیگه بهارهامونم هم رنگ زمستون بگیرن...
امروز تو تاکسی پیرمرد راننده می گفت انگار تو این کشور فصلهاهم دیگه جای خودشون نیستند.....
حس
نمی دانم تا به حال برایتان پیش امده که با کسی بدون انکه او را دیده باشید احساس قرابت و نزدیکی کنید یا نه من اما با حسهایم زندگی می کنم و انقدر به این حسها امیدوارم که می دانم به من دروغ نمی گویند. دیشب برای من شب زیبایی بود چرا که توانستم یک دوست اینترنتی را ببینم و خوشحالم که او 90 درصد با تصورات ذهنیم هماهنگ بود باز هم این حسها کار خودشان را کرده بودند. ....
بیچاره بچه ها
همیشه در روزهای پایانی سال که همه خود را برای سال جدید آماده می کنند دلم می گیرد امروز هم درگیر همین حسهایم بودم که سر و کله کارمند خدمات دفتر مدیر عامل پیدا شد و به سراغ چند تا از بچه ها رفت و نامه ای به آنها داد. نامه ها باز شد حکم پایان کار بود و از آنها خواسته بودند هر چه زودتر تسویه حساب کنند حال و احوالم بدتر شد بیشرفها به همین راحتی عید بچه ها را خراب کردند تصور اینکه بعد از پایان تعطیلات بهترین دوستانمان را نبینیم و..... حالم به هم میخورد از این محیط، محیطی که باید در آن فقط و فقط بله قربان گو باشی، محیطی که مخالف را حذف می کنند و تو باید مثل آنها ببینی و مثل انها بیاندیشی ای کاش راه چاره ای بود.....امروز به بچه ها می گفتم چقدر راحت می گویند دیگر به شما نیازی نیست انگار نه انگار که سالها کار کرده ای و اولین موهای سفیدت را اینجا در آینه دیده ای....چقدر این شغل بی ثبات است انگار روی میزی که تنها یک پایه دارد ایستاده ایم وای اگر این یک پایه بشکند باید چه کار کنیم ......

